|
آسمان همواره آغوشش/بهر دریا با ادب باز است/لیک دریا با همه میلش/باز هم در ساحل ناز است
|
|
|
|
||||
|
گم می شوند صداها در هم در حالیکه من ساکتم هیاهویی در سر از گوناگونی نجواها و صداها و نهایتاخاموشی و سکوت مطلق و من در خود فرو می روم بسان کودکی اوتیسم!
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت 7:29 توسط آسمان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من درمیانه این راه نگاهی به راه پیموده شده می اندازم حزنی مبهم وکششی در قلبم احساس می کنم دستهایی که از من دور شده اند چشمهایی که به روی من نخندیدند لب هایی که با من سخن نگفته اند گوشهایی که مرا نشنیده اند و کاغذهایی که سیاهشان نکرده ام. اکنون راه من به پایان نرسیده است اما غرور همچنان فرمانروای من است و گویا ترس!
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1384ساعت 21:16 توسط آسمان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از من شکوفه ای خواست گفتم این شکوفه های زیبا باید بمانند تا به میوه های شیرین بدل شوند اصرار کرد تنها یکی گفتم گناه دارد باز هم اصرار کرد تسلیم شدم گفتم پس با اجازه الله تا شکوفه ای را از درخت جدا کنم زنبوری از بین گلبرگ هایش به پرواز در آمد دستم را به عقب کشیدم گفت بگو با اجازه زنبور!
+
نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 15:50 توسط آسمان
|
|
|||||
|
|||||