|
آسمان همواره آغوشش/بهر دریا با ادب باز است/لیک دریا با همه میلش/باز هم در ساحل ناز است
|
|
|
|
||||
|
شمعی که مذاب می شود پروانه هائی که دورش می گردند گاه در کنارش می نشینند و خاموش آب شدنش را نظاره می کنند... آیا این است قصهء زندگی؟!
+
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 9:29 توسط جلال
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
"همه بر باد رفت"
همه! آنچه که می پنداشتم بدست آورده ام. . . "معصومیت از دست رفته" را آیا ممکن است دوباره بدست آورد؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 9:38 توسط آسمان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سنگی گرفت و بسوی شیطان پرتاب کرد اما با خودش می گفت: کاش سنگ به هدف نخورد!!
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 11:27 توسط آسمان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با خدا حرف می زنم!
نه حرفم را قطع می کند نه ناراحت نه ناگهان عصبانی می شود! نه سرم داد می زند نه حرفم را اشتباه می فهمد نه حرفم را به دیگران می گوید نه اگر حرف بدی زدم تا ابد بر سرم چماق می کند راحت می بخشد و راحت فیلترم نمی کند!
+
نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 5:7 توسط آسمان
|
|
|||||
|
|||||