تبليغاتX
دريا و آسمان
آسمان همواره آغوشش/بهر دریا با ادب باز است/لیک دریا با همه میلش/باز هم در ساحل ناز است
 

خاموش شد

شمعی که خاموش می شد

اما 

ستاره ای به آسمان افزوده شد

که تا همیشه

همیشه می درخشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 9:52  توسط جلال  | 

 

    شمعی که مذاب می شود

    پروانه هائی که دورش می گردند

    گاه در کنارش می نشینند

    و خاموش آب شدنش را نظاره می کنند...

    آیا این است قصهء زندگی؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 9:29  توسط جلال  | 

در این اندیشه ام که آیا

از میان  همه لذایذی که احساس کرده ام

لذتی بالاتر بوده است

از نگریستن  به صورت زیبای نوزادی

که فرزند من است

و با آرامش تمام در کنار م خوابیده؟

--------------------------------------

 اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 9:10  توسط جلال  | 

 

هدیه ای که منتظرش بودم بدستم رسید

و اکنون چهارمین روز زندگی اوست

خدایا متشکرم

شرمسار آن همه لطفت هستم

------------------------

صورتگر نقاش چین

رو صورت یارم ببین

یا صورتی برکش چنین

یا ترک کن صورتگری!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385ساعت 17:5  توسط جلال  | 

فردا .....

---------------------

آب زنید راه را چون که نگار می رسد

مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

---------------------

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 10:51  توسط جلال  | 

 

سه روز به پایان انتظار...

--------------------------------------

تو راه نمی روی

اما من صدای پایت را می شنوم!

میبینمت

در حالیکه مخفی شده ای! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 10:37  توسط جلال  | 

 

همچنان منتظرم

تا هدیه ای از طرف خدا بدستم برسد.

---------------------------------------

" پروانه را به خواب دیدم  یا در بیداری؟ و حالا در خوابم؟!"

ضرب المثلی احتمالا ژاپنی

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 23:12  توسط جلال  | 

منتظرم

تا هدیه ای از طرف خدا بدستم برسد.

------------------

گفتند که: "آن جنت که آدم از آنجا بیرون افتاد ِ بر سر پشته ای بود بر سر بلندی ای - هم بر زمین بود : نه آن جنت که موعود است مومنان را که بالای افلاک نشان می دهند."

(از مقالات شمس)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 23:39  توسط جلال  | 

 

ما با هم می گرییم

در حالیکه

باید با هم بخندیم!!

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 23:12  توسط جلال  | 

 

از یکی از بزرگان نقل می کرد:

اگر می خواهی روز خوبی داشته باشی

هر صبح به یک موسیقی زیبا گوش بده

به چهره ای زیبا نگاه کن

یا به ساختمانی زیبا!

من هم می گویم :

اگر می خواهی روزت خراب نشود

وقتی اخبار ساعت ۷ صبح شبکه یک را گوش کردی

زود کانال را عوض کن

تا آهنگ " صبح به خیر هم وطن  صبح به خیر ایران" را نشنوی!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 13:48  توسط جلال  | 

 

سایه ای بدنبال من می آید

به من نزدیک می شود

به من می رسد و از من می گذرد

من به دنبال سایه می روم

سایه از من دور می شود

و دورتر

اما هرگز از من جدا نمی شود !

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:58  توسط جلال  | 

در باغچه ای پر از گل

چوبکی خشک احساس غرور می کرد

.

.

.

نیلوفری زیبا  به او تکیه کرده بود!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 15:29  توسط جلال  | 

  

    گلی که به من می دهی

    از آن من نیست

    ازین روی بوی خوشش مشامم را نوازش نمی دهد .

    میوه ای که از آن من است

    به کام من

    شیرین ترین میوه ایست که در جهان وجود دارد!

     

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:57  توسط جلال  | 

مردم به کوه و جنگل و بستان روند و تو

بنشسته کنج خانه عبوس و فسرده ای

برخیز تا به دشت و تماشای گل رویم

هر لحظه زنده میشود از خاک مرده ای

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 8:2  توسط جلال  |